نمی دونم کی، دو سه ماه دیگه، دو سه سال دیگه، ولی مطمئنم یه روز میرسه که همه این دور بودن ها رو نزدیک میکنی، همه این فاصله ها رو پر میکنی.
یه روز میرسه که چشمات تو چشمام میمونه، دستات تو دستام میمونه و عطرت رو نفس میکشم تا همیشه...
مهم نیست چندتا پاییز و زمستون گذشته، مهم نیست بهار و تابستونای خالی از بودنت، روزی که بیای همه ی آسمون بارون میشه و زمین زیر قدم هات سبز و سبزتر...
برچسب:
نویسنده: محمد رضوانی